(واقه ای ایست باحس بخوان واگرشوری بودگریه کن ) ای ورق توارزش آن راداری که رویت حک شودورازعزیزی رابسته دردل خودنگاه داری به توتنها مهرم اسرارم بجزآن که نخوانده می داندمی خواهم بگویم حالی ازبی حالی دل را. عادت کرده بودیم به خط آهن کنارمنزلمان گاهی شبهاکه درس ومشغله ای نداشتیم می رفتیم ویکی دوساعت راباشکایت وشکرمی گزراندیم آن فضای زیبای شب وراه درازقطاررابه یادگارمی گزراندیم .بعضی شبها چهاروپنج نفری وقتی ازکلاس می آمدیم می نشستیم ودم وگفتی راباهم به آسمان هدیه می دادیم گپ می زدیم وبه ریلی ازآهن که چگونه این همه چوب را دردل خودجاداده می نگریستیم ومی گفتیم چگون می شودکه ماجامانده می شویم .
ادامه...
شبی خسته وکوفته وبااحساس تمام برگشته ازروزی شلوغ درداخل ریل نشستیم آن شب به این گارهمه دلشکسته بودیم ازناملایمات گذشته وحال آزرده خاطربودیم . بدون مقدمه بگویم یکباره حمیدهمانندکوه آتشفشانی بودکه فوران می کندگفت رفقاازگذشته ننگی رابه دوش می کشم که رمزجداشدن اوازخودم رانمی دانم اصلا نمی دانم نفسم، چرارآم نیست؟ گفتیم بگوچه شده هنوزشروع نکرده راه بغض به چشمان اوبازشدورودی ازچشمه ی چشمش آزادشدوازگونهاجاری شدند.اشکهای که می شدخوانداحساس غم ونفرت را،همه منتظربودیم به اوکمک کنیم. گفتم حمیدبگوتاخالی شوی هردردی که دردلت آزارت می دهدبه مابگوتاباهم مصیبت زده باشیم .اگربگویم مراازرفاقت پرت می کنیدگفتیم حمیدجان ببین ماچندنفربه هیچ دلیل جداشدنی نیستیم بگوتابرزخم تومرهم وتسکین باشیم زبانش جاری شدوگفت : ازچندسال پیش بادست خودم گورخودم راکندم .دایم فکرم مشغول ولحظه ای آرام ندارم .چاره ای ندارم می گم من استمنا(باخودکاری کردن که منی ازاوخارج شود)می کردم.وبه این درددچارو اسیروگرفتاربودم.
برای باراول که ناخداگاه به این درددچارشدم فقط لذت بردم واصلا حتی اسم کاری که انجام می دهم نمی دانستم ولی چندوقتی بعدازابتلا شدنم فهمیدم اسمش استمنااست ودیگرهیچ اطلایی درباره ی آثارمضراوبرای جسم وروح نداشتم .فقط کارم رامثبت فرزمی کردم که برایم لذت بخش بود .می گفتم که من استمنامی کنم به کسی تجاوزنمی کنم تا حرام باشدوفقط لذتی برای خودم دست وپاکردم که مدتی ازغل وغش دنیا وفکرهای زیادخلاص می شوم واین حالت من دویاسه روزویاچندهفته وماه طول می کشید وبعددوباره حوص می کردم که لذت ببرم ازاستمنا. اما بعدازدوسال کنجکاوشدم بدانم آیا این کارمن دردینم ماده ای دارد یانه ازهرکه پرسیدم به هرکجارجوع کردم چیزی دست گیرم نشدبه اینگارهمه خجالت می کشیدندبه من جواب بدهندیاکه شایداصلانمی دانستند.امانمی دانستنداگربه من جواب بدهندشایددردی رادوامی کردند. پس ازتلاش درراه دانستن فهمیدم که این کارمن گناه کبیره وگناه بزرگی است واین هم فهمیدم که هرکس استمناکندبرای پاک شدن بایدغسل جنابت کنداماهنوزازآسیب های خانمان سوزی که حضرت محمد(س)برای آنها این عمل راحرام کرده هیچ خبری نداشتم وازآن زمان بودکه گفتم دیگراین لذت رانمی خواهم هرچندمراازتجاوزبه دخترمردم ناموس مردم آرام می کند.چون دینم اعتقادوفرهنگم به من اجازه ی چنین کاری رانمی دهدتصمیم گرفتم که ازخیرش بگزرم . بعدازمدتی دوباره متوجه ی میل لذیذ استمناشدم ومی خواستم این عمل راانجام ندهم ولی متوجه شدم که انجام ندادنش ازدست من خارج است ترسیدم گفتم چرامگرچه شده عملی راانجام می دادم وحالا می خواهم انجام ندهم ولی نمی شودخلاصه هرکاری کردم به هردری زدم نشدومتاسفانه دوباره باخودکاری کردم که منی ازمن خارج شدبخداعلاقه ای به انجام نداشتم ولی اینگاراعتیادبه لذت لذیذش پیداکرده بودم بعدازاستمنا ازخودم بدم آمد خودم رابی ارزش وبی چیزبانفسی ضعیف تصورمی کردم که ننگی برانسانیت است هیچ ارزشی نمی توانستم برای خودم قایل باشم به خودم می گفتم هم سالان تووقتشان وفکرشان رابرای چه اسارت می کشندمن بی چاره هم ببین تمام فکروتلاشم برروی کیفیت استمنامتمرکزشده که برای لحظه ای لذت بیشتری ببرم قبل ازانجام استمنانفس اماره مرامی کشیدوتاتمام شدن عمل بامن یاربوداما بعدازآن نفس لوامه یاورمن می شدودوباره دیریازوداماره به سراقم می آمد . کمی فکرکردم ودلیل انجام دوباره راازخودم پرسیدم وپس ازسرچ درمغزم جواب رایافتم که دلیل امروزاین کارم چه بود. متوجه شدم که امروزوقتی ازکلاس می آمدم ازروی ناچاری ومجبوری اماهمراه بامیل به دختران وزنان آرایش کرده واشوه ی خیابان بالباسانی که بدن اززیرآن دادمی زدکه منم هستم افتاده بودوهرچه تلاش می کردم که نگاه نکنم نمی شداولی ودومی وسومی رانگاه نکردم اما صدها زن ودخترزیباودل رباکه بدنشان مراصدامی کردو روبه رویم رژه می رفتندچه می کردم نفس اماره ی من همان نگاه اول مراکه نگاهم رافورابرمی گرداندم ضبط می کردوبعدکه به خانه می رفتم به سراقم می آمدومرادرحال وهوای اشوه گرهای خیابان به استمنادعوت می کرد.باخودم گفتم دیگربیرون ازخانه نمی روم ویافقط تامدرسه ودانشگاه می روم وبس تازمانی که مدرسه می رفتم خودبچه ها چندبارازروی فسادی که داشتندواعتقادضعیفشان متحرک من برای این عمل بودند وامادانشگاه هم که جای خوددارد.خلاصه ازپناه گرفتن درمکتبوکلاس هم ناامیدشدم . پیش خودباحالتی غریبانه گفتم این چه بلایی بودکه که شانه های مرارهانمی کنداین چه مصیبت ودیوانگی ایست که خرامان به دامن من چسبیده.بعضی اوقات ازشدت دردروحی که به واسته استمناداشتم مدام دودستی به سرم می زدم ومثل دیوانها ازخودم سوال می پرسیدم،چه برسرمن آمده ؟ آخه مگرمی شودازگناه به این بزرگی مطلع نباشم باورنمی کردم .افسوس خوردم وولی حرام وحلال راتشخیس نمی دهم .گفتم چگونه ممکن است این همه سال درمنزل واجتماع بیرون که هستم وبوده ام مگرمی شودازاستمنا اطلای نتوانسته باشم به دست بیاورم دوباره شک کردموگفتم حتما دراسلام وتشیع این عمل گناه نیست ومتاسفان نفس من که دنبال بهانه می گشت به این بهانه باردیگرلذت استمناءرابه نوش من ارزانی داد. من زکردارأنا نا لانم سختوغمناکبخودپیچانم ای دوستان دارم بی پرده سخن می گویم مراعفوکنیدتابم بریده شده اگربدانیدمن چه می کشیدم،بخداقسم آرزومی کردم جای آن بچه فقیرآفریقای بودم که روزی سه بارازگشنگی وتشنگی شکمم به سطون مهره هایم متصل شودولی حال خودرااین جورناجورنبینم وابصارخودرادردست نفس نداده باشم هرچه تلاش می کردم که ازاین سیاه چال بیرون بیایم نمی توانستم ،تاچندمتری که بالامی آمدم دستانم شل می شدومی افتادم شایداگرتنابی ازبالامی انداختندمی توانستم خودرانجات دهم واین همه زحمت برای به بالاآمدن تلف نمی شد. من ازاول راهنمای به این درددچارشدم وحالاکه بیست ودوسال دارم چگونه می توانم این دردی که بامن پیوندخورده راازخودم دورکنم .من هرگزهمکلاسی های دوران راهنمای ودبیرستان وحتی ابتدای خودم رانمی بخشم آنهادرمصیبت من شریک بودندآنهااکثرافاسدبودندوراحت بگم همه کارمی کردندوهمه چیزمی گفتندونه احترامی ونه ناموسی ونه معلمی می شناختند،من دراین جمع های فاسدخداشاهداست که تاآن جای که راه داشت خودم راگرفتم امادیگرطاقت نیاوردمودرخانه به حرفهای آنها ناخداگاه فکرم متمرکزشدوچندوقتی نگزشت که دراستمناخبره شده بودم وباتجسم کردن زن ودخترهای خیابان استمنامی کردم. من ز بدعهدی ایام حکایتمیکنم باهمان قطره اشکم شکایتمیکنم شبهای می شدکه تاصبح التماس می کردم وازخداوندبرای رهای ازاین مصیبت کمک می خواستم ،آن قدراشک می ریختم که بی حال خوابم می بردبعضی شبهاهم گلایه می کردم که ای پروردگارمن ای جان داده به روح بی جان من چرامن این چنین باشم ودیگری موفق ودراوج لذت صحیح اززندگی .فقط مصیبت مراتومی چشی دیگری نمی تواندبفهمدپس آزادم کن ازعملی که مانع پیشرفت وتلاش وعزت من بوده وبه فریادم برس. ای داددل غریب افتاده ی من ای که بادستان تومن پرورانده شدم درجسم من روح نهادی وای خدایی که ازهمین خاکی که من هستم محمد(س)هم هست پس مرابه جایگاهم که ابلیس حسادت کردوجبرییل غبطه خوردبازگردان من هم انسانم می خواهم آزادانه وبااختیارزندگی کنم به دورازخواهشهای نفسانی . دوستان خواهش می کنم زندگی من بودونبودم فاش نشوددوستان ازجان عزیزترم گفتنددرکت می کنیم ودرقلب خودمان تاگورمان می ماند. گفتم ای دوستان ازاین دردنامه قسمتی مانده نگویم تابرای خودم بسوزم. ادامه ...
اشکان گفت حمیدجان توکه بی پرده گفتی دیگه نزارپرده ای بمونه بگو،گفتم باشه ومجبورشدم بگم . داشتم ازپیاده رومی گذشتم چشمم به کتاب های دست دومی افتادکه دست فروش درکنارپیاده رومی فروخت کتابی نظرم راجلب کردوآن رابرداشتم (به اسم درراه حق )وورق می زدم که حدیثی ازامام علی (ع)امیرمومنان چشمم رابه خوددوخت ،امیرعاشقان دلسوخته ،درودروازه ی خدافرموده بود: حیوان عقل نداردوغریزه ی حیوانی خودرابدون قاعده وشرم تحریک می کندوهیچ حیای نداردکه کجاوباکه باشد،ولی اگرانسان باوجودعقلی که داردبازاسیرغرایزحیوانی شودوخودراهمانندحیوان آزادبگزاردوبی حساب خودراارضاع (زنا،استمناء،ولواط و...)کندازحیوان پست تراست. زیراکه خدای حکیم به حیوان عقل نداده است. مات ومبحوت به حدیث خیره شده بودم که یک باره صاحب کتاب زدبه شانه ام وگفت کتابهای دیگری هم هست ،باخودم زمزمه های می کردم وخودم راباحیوان هم ترازمی پنداشتم که ناگاه این کتاب مراباآسیبهای استمنااشناکرد،برای آسیب های استمناءگفته بودکه : استمناءباعث افسردگی وگوشه گیری ،لرزش دستان ،استراب وتپش قلب شدید دررویدادها،تنگی نفس ،کم اشتحایی ،کم شدن حافظه ویادگیری وعدم تمرکزحواص،باعث می شودکه انسان خودرابی ارزش پنداردکه به هیچ دردی نمی خورد،وبه بدبینی ودرنهایت فلج شدگی ومرگ می انجامدو... فهمیدم که چراخداوندهزاروچهارصدسال پیش این عمل راحرام کرده . من همه ی این مواردوآسیب هارادرخودم می بینم بجزچندمواردشدیدش . افسردگی واسترس وکمی حافظه و...درمن بی دادمی کندوگمان نکنم دیگرمن به طورسالم بتوانم زندگی کنم خسته وبی حوصله ام دلم می خواست همیشه تنهابودم و گریه می کردم . خلاصه تصمیم گرفتم ازدواج کنم گفتم دوای دردمن فقط ازدواج است که هم ازمیل جنسی کامیاب شوم وهم میل احساس وعاطفه رابااونوش جان کنم وسالم زندگی کنم ،چندروزی این مسئله رادنبال کردم وروزآخرزدم روی سرم وازازدواج هم ناامیدشدم
،به غلط کردن افتادم.مخارج وخرج ازدواج یک طرف خانه ووسائل خانه طرف دیگر و...احساس حقارت کردم وخودم رادراین سرای بزرگ جامانده دیدم وغصه ام روبه اضافه نهاد .
ازخداوندپوزش طلب کردم که هیچ چیزبرای ازدواج مهیاندارم تاآرام شوم و جامعه وناموس ودختروزن مردم ازشرنگاههای من آسوده باشندوهم خودم سالم زیستن راتجربه کنم ،اما آهی دربساط نداشتم جیب هایم پرازخالی بود،خانواده هم درتوانشون نبودآن مخارج سنگین رابدهند. فکرازدواج موقت افتادم تامیل جنسی خودم راارضاع کنم .رفتم دنبالش نمی دانم چرااصلاهیچ اسم ونشانی ازآن نبوداز مراکزودفاترازدواج خانواده وروحانییون و...پرسیدم ولی دست ازپادرازتربرمی گشتم . آرش گفت حمیددنبال چه می گشتی اولاپیدانمی شودبعدازآن پیداهم می کردی هیچ زن ودختری صیغه نمی شد.گفتم چرا؟ آخه حمیدجان بعضی ازخانم هازنامی دهند ولی حاضرنمی شوندصیغه شوندگفتم مگه می شه ماکه سنی نیستیم ماشیعه هستیم واعتقادداریم صیغه موقت فسادوتباهی رامی کاهدوسوابهم دارد. خوب دوستان هم شماخسته ایدهم من ازاین حرفها دردم دوانمی شودفقط بگویم به شیوه ای خاص وابتکاری امانچندان معقول استمناراچندوقتی است که کنارگزاشته ام. امااگرمواظب چشمانم وگوشهایم نباشم بازاحتمالش هست. مسعودگفت من ازچشمم بی وفای زیاددیدم بدون اجازه دخترهای مردم رانشانه می گردودرفکرشکارمی باشدالبته خودم هم می دونم که درمان دردم ازدواج است وآرزومی کنم که تاازسن ازدواجم نگزشته به من همسرنازی بدهدامامی ترسم . گذشته ازصدهای بزرگ ازدواج دخترهاوخانواده ی آنهاهم دژمحکم برای جلوگیری می باشندکه همه دخترشان رامی خواهندبدهندپول داروپادشاه وسرمن وشمابی کلامی ماند.دلم می خوادبرای خودمون وهمه ی پسرهای مثل خودمون گریه کنم که اگرخدارانداشتیم قریب القربامی شدیم . ازدخترهامی خواهم دوستان که آنهاخودچوب روی آتش نریزندومانه ی ازدواج نشوندتابه دردهای دیگرش برسیم . اشکان بغض راشکست وجاری شدوگفت بچه ها دلم می خواست حالاکنارهمسروخانم نداشتم بودم روی سکوی حیاط کلبه ای نشسته بودیم واززندگی لذت می بردیم دست چپم راروی سکوحلقه می کردم دورگردنش تابه قلبم نزدیکترشودوبعددست چپم رابه انگشتان راستش می دادم ،چشمانم رابه چشمانش وسینه ام راتکیه گاه قلبش می کردم
ومی بینیدکه چگونه مهرومم عزاب می کشم وخودم رامی خورم واحساس ناقص بودن می کنم .
حمیدتوتنهانیستی وهرجوانی به طریقی این نیازرااحساس می کند. حمیدبااشک وناله گفت بچه ها همه ی این ها به کناردردبی کاری راچه کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باچه پولی نون خانواده رومی خواهیم بدهیم ؟؟؟؟؟؟؟ مسعودداغون شده بودوگفت بچه ها بریم دنبال کارخلاف خیلی پول توشه؛ مسعودجان مامی خوایم ازاسترس وآشفتگی راحت بشیم حالابریم درکاری که هرلحظه مضطرب باشیم ؟؟؟؟؟؟؟؟مانیستیم . اشکان گفت بچه ها الان بدترین دردما ازدواج نیست بلکه به گفته ی علی (ع)بی کاری ایست اگرآن رادرست کنیم ازدواج هم درست می شود.گفتیم آخه چه جوری ماکه بانادیده گرفتن غرورجوانی زیرپاهای همه راجاروزدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قرارگذاشتیم وگفتیم همه باهم یک هفته فکرکنیم وبعدنتیجه ی تعملمان رابه هم هدیه دهیم تاشایدمشکل گشاباشد ... (عباس فرهنگی)
نظرات ()